یادمه با یکی از بچه های فامیل رفته بودم سوپر مارکت براش چیزی بخرم، یه زن مرد جون هم اونجا بودن و خیلی هوای همو داشتن،ظاهرا اوایل ازدواجشون بود. هیچی رفتم تو فکر زندگی شیرینشون، امدم بیرون تو حال خودم نبودم یه آهی کشیدم و گفتم خوشبحالشون، بعد پسر فامیلمون گفت خوشبحال کی؟ هیچی دیگه اینقدر چرت و پرت تحویلش دادم فکر کنم منظورم رو فهمید+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 8:9 توسط l3al3ak
|
برچسب:
نویسنده: آوا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آوا قنبریپور
اول صبح با انرژی زیاد بیدار شدم و حدود پنج کیلومتر پیاده روی کردم. با اینکه سرد بود و اذیت شدم ولی چسبید. خداروشکر
برچسب:
نویسنده: آوا قنبریپور
طرف دلش خوشه بچه استان فارسِ . بعد از رسیدن از شهرشون و سلام و روبوسی دست کرد تو جیبش چندتا کشک در اورد بهم داد، رنگش با کشکهایی که تا حالا خورده بودم فرق داشت وسوسه شدم بخورمش یه بو کردم دیدم نه این با معده من سازگار نیست. شوتش کردم سطل آشغال چه وضعشه ای خدا+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶ساعت 13:25 توسط l3al3ak
|
برچسب:
نویسنده: آوا قنبریپور
برچسب:
نویسنده: آوا قنبریپور